تبليغاتX
همیشه با من هستی
داستان
همه خوابیدن و خونه ساکته . لباس آبی عروسیم هنوز رو جا لباسی توی هال منتظره تا بپوشمش . ولی من از عصر که دختر خاله گفت لباس عروس شگون داره که سفید باشه دیگه مطمئن نیستم که بخوام برای عروسیم لباس آبی بپوشم.
راستی بابائی تو میگی فردا چی میشه ؟ و فرداهای دیگه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 18:8  توسط ن.علمی  | 

دیگه مامان از دست و پا در اومده.
دلم براش می سوزه . نمیخوام اینقدر خودشو اذیت کنه. ولی انگار واقعا دست خودش نیست . با امروز دو روزه که خونه شلوغه. مامان تو یه چشمش شادیه و تو اونیکی نگرانی. هر کس ندونه من خوب میدونم . این حالشو قبلا چند باری دیدم.
یک بار وقتی تازه دانشگاه قبول شده بودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 18:7  توسط ن.علمی  | 

مامان اون روزا خیلی مشغول بود. از صبح که بیدار میشد صبحانه منو می داد و می نشست پشت چرخ خیاطی . دستگیرشو می چرخوند و می دوخت. برای مسافر تو راهش لباس می دوخت. ولی از روزی که نشد بریم دریا و به جاش سر از یه روستا در اوردیم و من یه پارچه زری کادو گرفتم مدام پا پیچش می شدم و می گفتم باید لباس منو بدوزه. مامان هم با اون حال و روزش هی امروز و فردا می کرد .    
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:20  توسط ن.علمی  | 

مامان طبق معمول نگرانمه . نشسته بالاي سرم و منو سوال پيچ کرده :

چي شد دختر یهو؟

نمی دونم باید چی جوابشوبدم. واقعا نمی دونم. باید یه کم خلوت کنم. با خودم وتو . سر سجاده و بعد از نمازبهترین وقت و جاست واسه این خلوت عاشقانه.

مامان هنوز از دستم ناراحته .میگه چرا حرفموبهش نمی زنم. چند دقیقه پیش رفتم کنارش . سرش تو پارچه ای که میدوخت بود. کنارش نشستم و گوشه پارچه رو گرفتم جلوی صورتم : بهم میاد؟خوشگل شدم؟

پارچه رو از زیر دستم کشید و بی اینکه سرشو بلند کنه گفت : پرده ست . لباس نیست .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:36  توسط ن.علمی  | 

داغ کن - کلوب دات کام


تا وقتي که عاشق نباشي همه از تو انتظار دارن . حتي خارج از توانت و تو به اين فکر مي کني که چطور بايد توقع اطرافيانتو اجابت کني بدون اينکه به دل و روحت آسيب برسه .

اما وقتي که عاشق شدي همه چيز فرق مي کنه . شايد ديگران فقط انتظار داشته که تو مثل يه آدم عادي رفتار کني و حرف بزني . اما اينبار تو فقط تو فکر اين هستي که براي عشقت چکار کني بهتره . حالا تو اين راه دل و روح که سهله، مال و جانت هم از بين بره و فدا بشه يکي از بي اهميت ترين قسمتهاي ماجراست . و سخختر از همه وقتيه که عشق تو ديده نمي شه و اصلا به اين دنيا تعلق نداره . آسمونيه و رنگ چشاي فرشته ها از همه لحظه هاي عاشقيت ميباره .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط ن.علمی  |