مامان طبق معمول نگرانمه . نشسته بالاي سرم و منو سوال پيچ کرده :
چي شد دختر یهو؟
نمی دونم باید چی جوابشوبدم. واقعا نمی دونم. باید یه کم خلوت کنم. با خودم وتو . سر سجاده و بعد از نمازبهترین وقت و جاست واسه این خلوت عاشقانه.
مامان هنوز از دستم ناراحته .میگه چرا حرفموبهش نمی زنم. چند دقیقه پیش رفتم کنارش . سرش تو پارچه ای که میدوخت بود. کنارش نشستم و گوشه پارچه رو گرفتم جلوی صورتم : بهم میاد؟خوشگل شدم؟
پارچه رو از زیر دستم کشید و بی اینکه سرشو بلند کنه گفت : پرده ست . لباس نیست .
تا وقتي که عاشق نباشي همه از تو انتظار دارن . حتي خارج از توانت و تو به اين فکر مي کني که چطور بايد توقع اطرافيانتو اجابت کني بدون اينکه به دل و روحت آسيب برسه .
اما وقتي که عاشق شدي همه چيز فرق مي کنه . شايد ديگران فقط انتظار داشته که تو مثل يه آدم عادي رفتار کني و حرف بزني . اما اينبار تو فقط تو فکر اين هستي که براي عشقت چکار کني بهتره . حالا تو اين راه دل و روح که سهله، مال و جانت هم از بين بره و فدا بشه يکي از بي اهميت ترين قسمتهاي ماجراست . و سخختر از همه وقتيه که عشق تو ديده نمي شه و اصلا به اين دنيا تعلق نداره . آسمونيه و رنگ چشاي فرشته ها از همه لحظه هاي عاشقيت ميباره .
هنوز اینجان . ولی دارن آماده میشن که بر گردن . نمی دونم چرا اینقدر برای گرفتن سریع جواب اصرار دارن .
من اما هنوز رو حرف خودم هستم . مامان ناراحته . میبینی .
دلم میخواد بتونم راحت و بی پروا بگم همه اونچه رو که تو دلم سنگینی می کنه . بشینم کنارش و مثل اونروزا سرمو بزارم میون دامنش. تا اون با نوازشهای گرمش تمام وجودم رو گرم کنه .
اما دو دلم . خودت که بهتر از هر کسی میدونی . مگه این مامان نبود که سالها جوانیش رو و عمرش رو برای ما گذاشت ، یادگارهای تو .
پس قبول کن الان سخته برام تا بخوام شرطمو برای اون بگم .
همیشه فکر می کرد خیلی سخته ، و شاید حتی غیر ممکن ...اینکه بخوام به کسی فکر کنم و تصمیم بگیرم محبتشو توی دلم بکارم .
شاید ترسم از این بود که مبادا لحظه هائی که به تو فکر می کنم کمتر و کمرنگتر بشن. الان هم تنها هراسم همینه .
چشم میدوزم به گلهای قالی و بازی نقشها و رنگها روتو حصار محدود تار و پودش به تماشا مینشینم . اما فکرم از دایره رنگها فراتر میره و میشینه رو بام خیال.
خیالی که خیلی دلش می خواد آینده رو برام ترسیم کنه .
: دختر عمو شما که اینقدر کم حرف نبودین .