تبليغاتX
همیشه با من هستی
داستان

مامان طبق معمول نگرانمه . نشسته بالاي سرم و منو سوال پيچ کرده :

چي شد دختر یهو؟

نمی دونم باید چی جوابشوبدم. واقعا نمی دونم. باید یه کم خلوت کنم. با خودم وتو . سر سجاده و بعد از نمازبهترین وقت و جاست واسه این خلوت عاشقانه.

مامان هنوز از دستم ناراحته .میگه چرا حرفموبهش نمی زنم. چند دقیقه پیش رفتم کنارش . سرش تو پارچه ای که میدوخت بود. کنارش نشستم و گوشه پارچه رو گرفتم جلوی صورتم : بهم میاد؟خوشگل شدم؟

پارچه رو از زیر دستم کشید و بی اینکه سرشو بلند کنه گفت : پرده ست . لباس نیست .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:36  توسط ن.علمی  | 

پست ازمايشي داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:14  توسط ن.علمی  | 

داغ کن - کلوب دات کام


تا وقتي که عاشق نباشي همه از تو انتظار دارن . حتي خارج از توانت و تو به اين فکر مي کني که چطور بايد توقع اطرافيانتو اجابت کني بدون اينکه به دل و روحت آسيب برسه .

اما وقتي که عاشق شدي همه چيز فرق مي کنه . شايد ديگران فقط انتظار داشته که تو مثل يه آدم عادي رفتار کني و حرف بزني . اما اينبار تو فقط تو فکر اين هستي که براي عشقت چکار کني بهتره . حالا تو اين راه دل و روح که سهله، مال و جانت هم از بين بره و فدا بشه يکي از بي اهميت ترين قسمتهاي ماجراست . و سخختر از همه وقتيه که عشق تو ديده نمي شه و اصلا به اين دنيا تعلق نداره . آسمونيه و رنگ چشاي فرشته ها از همه لحظه هاي عاشقيت ميباره .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط ن.علمی  | 

داغ کن - کلوب دات کام

هنوز اینجان . ولی دارن آماده میشن که بر گردن .  نمی دونم چرا اینقدر برای گرفتن سریع جواب اصرار دارن .

من اما هنوز رو حرف خودم هستم . مامان ناراحته . میبینی .

دلم میخواد بتونم راحت و بی پروا بگم همه اونچه رو که تو دلم سنگینی می کنه . بشینم کنارش و مثل اونروزا سرمو بزارم میون دامنش. تا اون با نوازشهای گرمش تمام وجودم رو گرم کنه .

اما دو دلم . خودت که بهتر از هر کسی میدونی . مگه این مامان نبود که سالها جوانیش رو و عمرش رو برای ما گذاشت ، یادگارهای تو .

پس قبول کن الان سخته برام تا بخوام شرطمو برای اون بگم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:42  توسط ن.علمی  | 

همیشه فکر می کرد خیلی سخته ، و شاید حتی غیر ممکن  ...اینکه بخوام به کسی فکر کنم و تصمیم بگیرم محبتشو توی دلم بکارم .

شاید ترسم از این بود که مبادا لحظه هائی که به تو فکر می کنم کمتر و کمرنگتر بشن. الان هم تنها هراسم همینه .

چشم میدوزم به گلهای قالی و بازی نقشها و رنگها روتو حصار محدود تار و پودش به تماشا مینشینم . اما فکرم از دایره رنگها فراتر میره و میشینه رو بام خیال.

خیالی که خیلی دلش می خواد آینده رو برام ترسیم کنه .

: دختر عمو شما که اینقدر کم حرف نبودین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:13  توسط ن.علمی  |